زندگی
اگر روزی کسی از من بپرسد
که دیگرقصدت ازاین زندگی چیست ؟
بدو گویم که چون میترسم از مرگ
مرا راهی بغیر از زندگی نیست
من اندم چشم بر دنیا گشودم
که بار زندگی بر دوش من بود
چو بی دلخواه خویشم آفریدند
مرا کی چارهای جز زیستن بود
من اینجا میهمانی ناشناسم
که با آشنایانم سخن نیست
به هر کس روی کردم دیدم اخر
ما را از او خبراو را زمن نیست
حدیثم را کسی نشنید نشنید
درونم را کسی نشناخت نشناخت
بر این چنگی که نام زندگی داشت
سرودم را کسی ننواخت ننواخت
برونم کی خبر داد از درونم
که آن خاموش واین آتشفشان بود
نقابی داشتم بر چهره آرام
که در پشتش چه طوفانها نهان بود
همه گفتند عیب از دیده توست
جهان را بد چه میبینی که زیباست
ندانم راست است این گفته یا نه
ولی دانم که عیب از هستی ماست
چه شد از تابش این نورو خورشید
که چشمان مرا تابندگی نیست
جهان را گر نشات زندگی است
مرا دیگر نشات زندگی نیست
