تبليغاتX
bahare-aseman.blogfa.com

سوال
 سوالم از چشمان تو این است: چرا در آینه تو تصویر من پیدا نیست؟؟؟

|+| نوشته شده توسط شکوفا در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385 ساعت 16:15 |

تو از متن كدوم رويا رسيدي

كه تا اسمت رو گفتي شب جوون شد

كه از رنگ صدات دريا شكفت و

نگاه من پر از رنگين كمون شد

تو از خاموشي دلگير رويا

صدام كردي صدام كردي دوباره

صدا كردي منو از بغض مهتاب

از اندوه گل و اشك ستاره

صدام كردي صدام كردي نگو نه

اگر چه خسته و خاموش بودي

تو بودي و صداي تو صدام زد

اگر چه دور و ظلمت پوش بودي

تو چيزي گفتي و شب جاي من شد

من از دور و غزل زيبا شدم باز

تو گيج و ويج از خود گم شدن ها

من از من مردم و پيدا شدم باز

 

از اين تك بستر تنهايي عشق

از اين دنج سقوط آخر من

صدام كردي كه برگردم به پرواز

به اوج حس سبز با تو بودن

صدام كردي كه رو خاموشي من

يه دامن ياس نوراني بپاشي

برهنه از هراس و تازه از عشق

توي آغوش جان من رها شي
|+| نوشته شده توسط شکوفا در شنبه بیست و پنجم آذر 1385 ساعت 17:7 |
زندگی
زندگی هم تلخ است و هم شیرین  کسانی که فقط یکی از این دو طعم را می چشند هرگز نمی توانند به مفهوم درستی از زندگی دست یابند و قدر آن را چنان که باید و شاید بدانند . وقتی تلخی هست شیرینی ها بهتر جلوه می کنند.
|+| نوشته شده توسط شکوفا در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385 ساعت 18:1 |
می آیی
هر شب در آرزوی آمدنت ستاره ها رو می شمارم.می آیی ، می دانم

که می آیی اما صد افسوس که قدم در رویاهای من نمی گذاری

|+| نوشته شده توسط شکوفا در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385 ساعت 17:56 |
افسوس
اگر باران بودم آنقدر می باریدم تا غبار غمهایت را بشویم. اگر ساز بودم زیباترین ملودی ها را برایت می نواختم ، اگر پروانه بودم به گردت می چرخیدم،  اما افسوس که نه بارانم ، نه ساز،و نه پروانه ولی به اندازه دنیا دوستت دارم
|+| نوشته شده توسط شکوفا در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385 ساعت 17:48 |
بهار
سکوت باغ با صدای خش خش برگهای پاییزی بر هم می خورد، پرده

مبهم تاریکی آرام آرام برداشته می شود و چشمانم به قامت مسافری

 که جاده های عـــشــق را با خود آورد . در کنارم نشست و آرام

دستهایم را فشرد و به چشمان تاریکم خیره شد . در آن لحظه در  دلم 

شوری به پا شد . قطره های باران چشمانم را نمناک کرد و دیدگان مرا

 روشن تر ساخت .آن بـــهـــار مادر بود

|+| نوشته شده توسط شکوفا در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385 ساعت 17:42 |
من ماهی کوچک و سرخی هستم در تنگ شیشه ای قلبت پس مواظب باش قلبت نشکنه

|+| نوشته شده توسط شکوفا در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385 ساعت 19:21 |
عشق

شیمی:عشق تنها اسیدیست که در قلب اثر میکند.

فیزیک:قلب تنها آهن ربا عشق را جذب میکند.

ادبیات:عشق مانند لیلی و مجنون اثر نظامی است.

ورزش:عشق تنها توپی است که هیچگاه به اوت نمیرود.

زیست شناسی:عشق نوعی میکروب است که از راه دل وارد میشود.

زبان:عشق تنها فعلی است که اي و دي نميگيرد و به گذشته بر نميگردد.

زمين شناسي:عشق تنها فسيلي است كه در قلب باقي ميماند

|+| نوشته شده توسط شکوفا در سه شنبه چهاردهم آذر 1385 ساعت 22:29 |
عشق
دوست داشتن همیشه گفتن نیست گــاه سـکـوت اسـت و گــاه نـگــاه

|+| نوشته شده توسط شکوفا در چهارشنبه هشتم آذر 1385 ساعت 23:3 |
سلامی گرم و صمیمی خدمت تمام دوستان گلم

 

که به این وبلاگ

 

 سر میزنند و نظراتشونو برام میفرستند

 

امید وارم از این وبلاگ خوشتون بیاد . از نظرات و

پیشنهاد هاتون  

 

خوشحال میشم.

 

فعلآ

 

<<شکوفا>>

|+| نوشته شده توسط شکوفا در چهارشنبه هشتم آذر 1385 ساعت 16:15 |
میدونی فرق موز بزرگ با موز کوچک چیه؟؟

 

 

 

 

 

نمیدونی؟ ؟ اشکال نداره میرم از یه میمون دیگه میپرسم

|+| نوشته شده توسط شکوفا در چهارشنبه هشتم آذر 1385 ساعت 16:5 |
بی معرفت شدی محل نمی ذاری اس ام اس نمی فرستی پی ام نمی ذاری خودتو واسه من

می گیری چیه؟ این همه بی محلی واسه چی؟

حالا خوبه عکست رو چی توز هست.!!!

 

|+| نوشته شده توسط شکوفا در چهارشنبه هشتم آذر 1385 ساعت 16:1 |
 ای کاش می توانستیم بغضهایمان را به آسمان هدیه دهیم تا بر احساس ترک خورده مان نم نم طراوت ببارنند. ای کاش صدای طبلهای تظاهر بر سکوت سادگیمان طنین نمی انداخت

 

|+| نوشته شده توسط شکوفا در سه شنبه هفتم آذر 1385 ساعت 13:37 |
سلام من یک ماچ کوچولو هستم گم شدم

راه طولانی طی کردم اجازه میدید رو لبهاتون بشینم؟؟؟؟؟؟

|+| نوشته شده توسط شکوفا در سه شنبه هفتم آذر 1385 ساعت 13:12 |
۱۵ روز و ۶ ساعت گذشته است از آن هنگام که از زندگیم رفتی . . .

شبها اشک میریزم و روزها میخوابم از آن هنگام که از زندگیم رفتی اگر می دانستم که بی تو

دیگر نمی توانم شاد باشم . . .

اگر می دانستی که بی تو دیگر زنده بودن را نمی شناسم . . .

دیگر هیچ چیز برایم اهمیت ندارد حتی آن رویا هایم که احمقانه به نظر می رسند اگر با تو  

نباشم  چرا مهم باشند؟ کمی دیوانه وارجستجو می کنم و تو را می جویم ولی نمی توانم

ببینمت

زنـــــــــــــــــــــــدگــــی چــــــــــرا ؟

بــــرای چـــــــه؟

زندگی برای چه . . . به خیابان میروم دوستانم را صدا میزنم ولی به من میگویند تو را از زندگیم

حذف کنم . . .

حتی دکتر هم نمی تواند با قرصهای آرام بخش مرا آرام کند . اما تو می خواهی که به تو چه

بگویم  ؟   که هیچ راهی نیست؟؟

نگاهی نیست ، غیر از شکستن این صلیب چرا که ای خدا هر چه بیشتر بخوانم ، باز هم

هیچکس چون تو نیست

                               دیگــــــر هــیــچ چــیـز بـــرایــم اهــمـیـت نــدارد

|+| نوشته شده توسط شکوفا در پنجشنبه دوم آذر 1385 ساعت 14:21 |
عاشق
اگر  عـــــــاشـــــــــق شدی عاشق کسی شو که قلبی به اندازه دریـــــــــــــا داشته باشد

تا برای جا شدن در قلب او خود را کوچک نکنی.

|+| نوشته شده توسط شکوفا در پنجشنبه دوم آذر 1385 ساعت 13:31 |
اگه یه تیکه ابر آسمان داشتی باهاش چیکار میکردی؟؟؟

|+| نوشته شده توسط شکوفا در چهارشنبه یکم آذر 1385 ساعت 23:29 |