تبليغاتX
bahare-aseman.blogfa.com

وقتی تو رفتی
وقـتـی تـــو رفــتـی لـحـظـات گـنـگ و مـبـهـوت از حـرکـت ایـسـتـادنـد،وقـتی تـو رفـتـی دور

اطـلـسـی هـا بـه آخـر رسـیـد و ایـن خـار هـا بـودنـد کـه در دشـت خـیـمـه زدنـد ، وقـتـی تـو

رفـتـی هـمـه غـافـل از بـهـار بـودنـد.وقـتـی تـو رفـتـی خـوشـه هـای خـشـم و خـشـونـت

تـنـها مـیـوه هـای درخـت انـسـانـیـت شـدنـد . وقـتـی تــو رفـتـی انـتـظـار،تـعـبـیـر غـمـگـیــن

رفـتـنـت شـد .وقـتـی تـو رفـتـی دنـیـا پـر از غـصـه و غـــم شـد.........

|+| نوشته شده توسط شکوفا در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 ساعت 20:50 |
.....

بــــــا تــــــــمــــــــام وجــــــــــــود دوســـــــــــــــــــــــــــــت  دارم

|+| نوشته شده توسط شکوفا در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 ساعت 21:32 |
مریم حیدر زاده
سلام بهونه ی قشنگ زندگی

آره بازم منم همون دوونه همیشگی

فدای مهربونیهات چه میکنی با سرنوشت

دلم برات تنگ شده بود این نامه  رو برات نوشت

حال منو اگه بخوای رنگ گلهای قالیه

جای نگاهت بدجوری توی صحن چشمام خالیه

ابرا همه پیش منن اینجا هوا پر از غمه

از غصه هام هرچی بگم جون خودت بازم کمه

دیشب دلم گرفته بود رفتم کنار آسمون

فریاد زدم یا تو بیا یا منو پیشت برسون

فدای تو نمی دونی بی تو چه دردی می کشیدم

حقیقت رو واست بگم به آخر خط رسیدم

رفتی و من تنها شدم با  غصه های زندگی

قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگی

نمی دونی چقدر دلم تنگه برای دیدنت

برای مهربونیات،نوازشات،بوسیدنات،

به خاطرت مونده یکی همیشه چشم براهته

یه قلب تنها و کبود هلاک یک نگاهته

من می دونم همین روزا عشق من از یادت میره

بعدش خبر میدن بیا که داره دوستت میمیره

یه وقت منو گم نکی تو دود این شهر غریب

فدای تو یه وقت شبها بی خوابی خسته ات نکنه

غم غریبی عزیزم خرد و شکستت نکنه

لحاف شب لطیف تو از رو شبا پس نزنی

تنگ بلور آبتو یه وقت ناغافل نشکنی

اگه واست زحمتی نیست بر سر عهدمون بمون

منم تو را سپرده ام دست خدای مهربون

راستی دیروز بارون اومد منو خیالت تر شدیم

رفتیم تو قلب آسمون با قلب ها همسفر شدیم

از وقتی رفتی آسمون پر کبوتر

زخم دلم خوب نشده از وقتی رفتی بدتره

غصه نخور تا تو بیای حال منم اینجوریه

سرفه های مکموم مال هوای دوریه

تو از خودت برام بگو بدونه من خوش میگذره؟؟

دلت می خواست می موندم یا تنهایی رفتی بهتره؟؟

از وقتی رفتی تو چشام فقط شده کاسه خون

همش یه چشم به در داره چشم دیگه به آسمون

یادت میاد گریا هامو ریختم کنار پنجره؟؟؟

داد کشیدم تو رو خدا نامه بده یادت نره

یادت میاد خندیدی و گفتی حالا بذار برم

تو رفتی و من تا حالا کنار در منتظرم

امروز دیدم دیگه داری منو فراموش میکنی

فانوس آرزوهامو دیگه داری خاموش میکنی

گفتم واست نامه بدم نگی عجب چه بی وفاست

با این که خوب می دونم جواب نامه با خداست

عکسهای نازنینتو به چند تا گل کنارمه

یه بغض کهنه چند روزه دائم در انتظارمه

تنها دلیل زنگی با یه غمی دوستت دارم

داغ دلم تازه میشه اسمتو وقتی می یارم

وقتی تو نیستی چه کنم با این حال دل بهونه گیر

مگه نگفتم چشماتو از چشم من هیچ وقت نگیر

حرف منو به دل نگیر همش ماله غریبیه

تو رفتی و من مریض شدم چه دنیای عجیبیه

زودتر بیا بدون تو اینجا واسم جهنمه

دیوار خونمون پر از سایه غصه و  غمه

تحملی که تو داری دیگه داره تموم میشه

مگه نگفتی همه جا مال منی تا همیشه؟؟

دلم واست شور میزنه این دلو بی خبر نذار

تو رو خدا با خوبی هات رو هیچ دلی اثر نذار

فکر نکنی از راه دور دارم سفارش می کنم

به جون تو دارم یه قدری خواهش می کنم

اگه بخوام برات بگم شاید بشه صدتا کتاب

به هر صفحه اش غصه ی چند تا درد و چند کتاب

می گم شب ستاره ها تا میتونم دعات کنم

کدوم و بدرقه واژه خنده هات کنم؟؟

یه شب تو پائیزکه غم سر به سرت نمی زاره

شکوفا همونه که بیشتر از همه دوســــــــــتـــت داره

|+| نوشته شده توسط شکوفا در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 ساعت 14:2 |
زندگی
در زندگـی واقعی هم همین طور است، مــا در بسیاری موارد با تصمیمــاتی که می

گیریم یا با مشـــکلاتی که روبـــه رو می شویم، خم می شویم، مچاله می شویم،

خاک آلود می شویم و احساس می کنیــم که دیگر پشیزی ارزش نداریم، ولی

اینگونه نیست و صرف نظر از اینکه چه بلایی سرمان آمده اســت، هرگز ارزش خود را

از دست نمی دهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند، آدم باارزشی

هستیم
|+| نوشته شده توسط شکوفا در چهارشنبه هفتم آذر 1386 ساعت 22:38 |