خاطره
دیـروز را ورق می زنم و خاطرات گذشته را مرور می کنم ، در روزهای بی تو بودن صدای خش
خش برگها را از لابلای صفحات پاییزی می شنوم و التماس شاخه ها را که در حسرت
دستهای سبــــز تــــــــــــــــــو مانده اند. کم کم به این باور می رسم که سرنوشت ، نثر
ساده ای است از حسرت و اشک که حرفی برای گفتن ندارد !!!
به صفحات بهاری با تو بودن می رسم. بنفشه هایی که از لابلای واژه ها سر می زنند و
چشمان تـــــــــــــــــو را بهانه کرده اند...
|+| نوشته شده توسط شکوفا در سه شنبه یازدهم دی 1386 ساعت 18:19 |

