رساند.
آسمان خاطراتمان چه آبی و روشن است مثل آواز پرنده ها ،
مثل دوستی گلها با نگاه صبح
دستهامان را به شکرانه وصال بالا می بریم و عاشقانه فریاد می زنیم
خـــــــــــــــــــــــدا یــــــــــــــا شــــــــــــــــــــــکـــــــــــــرت
رساند.
آسمان خاطراتمان چه آبی و روشن است مثل آواز پرنده ها ،
مثل دوستی گلها با نگاه صبح
دستهامان را به شکرانه وصال بالا می بریم و عاشقانه فریاد می زنیم
خـــــــــــــــــــــــدا یــــــــــــــا شــــــــــــــــــــــکـــــــــــــرت
دل من گرفته است.
گفته بودی باز می گردی و من تختی از گلبرگهای گل سرخ برایت ساخته بودم ،
گفته بودی باز می کردی و من هر روز به یاد چشمانت ، آبی دریا را می نگریستم .
رفته بودی چون کبوتری سپید بال و برگشتی با سینه ای که بر آن شقایق نشانده بودی و من
در ازدحام گل و پرنده تو را تا ابدیت بدرقه کردم. . . . .
شود!
کاش دوستی های ما هم از قطرات باران آب میخورد تا امروز زمزمه دلتنگی و حسرتمان را بر
کاغذ ننویسیم.
خواهم به نفسهای گرم تو پیوند بزنم تا شاید تب سرد تنهایی در من فروکش کند.