بدرقه
بغضم شکوفا شده است و دلم چون بال خونین پرستویی شکسته ، گویی ماه آسمان ، دلش چون
دل من گرفته است.
گفته بودی باز می گردی و من تختی از گلبرگهای گل سرخ برایت ساخته بودم ،
گفته بودی باز می کردی و من هر روز به یاد چشمانت ، آبی دریا را می نگریستم .
رفته بودی چون کبوتری سپید بال و برگشتی با سینه ای که بر آن شقایق نشانده بودی و من
در ازدحام گل و پرنده تو را تا ابدیت بدرقه کردم. . . . .
|+| نوشته شده توسط شکوفا در شنبه هجدهم اسفند 1386 ساعت 18:19 |

